Blog
ویل دورانت چه هشداری برای انسان امروزی دارد؟
به گزارش خبرگزاری رز نیوز به نقل از تسنیم، انسان معاصر، در محاصرهٔ انبوهی از «خبر» زیست میکند، بیآنکه نصیبی از «واقعه» برده باشد. بر ما لحظهای نمیگذرد مگر آنکه موجی از دادههای خُرد، تصاویری از فروپاشیها، جهشهای فنی و گسستهای تند سیاسی از برابرمان بگذرد؛ دادههایی بیریشه و پیوندناپذیر که گویی از مداری نامعلوم پرتاب میشوند و در ذهن ما خاکستر بر جا مینهند. ما امروز بیش از هر دوران تاریخی، به واقعیت دسترسی داریم، اما شاید از هر نسلی نسبت به «فهمِ نسبتها» بیبضاعتتریم. دانش، در چرخدندههای تخصصیشدنِ مفرط، به مجمعالجزایری از تکنگاریهای بیپیوند بدل شده است؛ و روانِ جمعی انسان، در تلهٔ زمان حال اسیر مانده است: نوعی «ابدیتِ کاذب در اکنون» که در آن گذشته، گورستانی است از خاطراتِ ازکارافتاده، و آینده، شبحی مبهم از هراسهای فناورانه.
در چنین اقلیم فکری و تمدنی، بازگشت به یاد و کارنامهٔ ویل دورانت (که در نوامبر 1981 جهان را پس از نزدیک به یک قرن زیستن ترک گفت)، یک ادای احترامِ تقویمی به یک نویسندهٔ پرتیراژ نیست؛ فراخوانی است برای مواجهه با یک «موضعِ وجودی» در برابر تاریخ. پرسش بنیادینی که دورانت تمام عمر خویش—از نگارش تاریخ فلسفه در جوانی تا اتمام مجلدات یازدهگانهٔ تاریخ تمدندر کنار همسر و هماندیشِ دیرینش، آریل—پیش پای انسانِ قرن بیستم نهاد، هنوز گلوی زمانهٔ ما را میفشارد: آیا میتوان بر فراز قله ایستاد و سرگذشت انسان را بهمثابهٔ یک «کلِ معنادار» به تماشا نشست، یا آنکه محکومیم تاریخ را چون خُردهشیشههایی پراکنده بر زمین، تنها در کف دستهای خونین خویش مزمزه کنیم؟
بزرگترین خطایی که در حق ویل دورانت روا داشته شد، تقلیل دادن او به یک «روایتگرِ خوشقلم» یا یک «عامهپسندنویسِ پرکار» بود؛ انگی که بیش از همه از برجهای عاجِ آکادمیهای نیمهٔ دوم قرن بیستم بر پیشانی او نشانده شد. آکادمی، با گرایش فزاینده به خُردورزیهای آماری و مونوگرافیهای ایزوله، تابِ آن را نداشت که ببیند مردی بیرون از حصارهای بستهاش، با نثری که پهلو به استواریِ ادبیات میزند، تاریخ را از اسارتِ پاورقیها آزاد کرده و به میان شهروندان آورده است.
اما راز دورانت نه صرفاً در فصاحتِ قلم، بلکه در «خاستگاه فلسفیِ روش او» نهفته بود. دورانت شاگرد اسپینوزا بود؛ او به معنای دقیق کلمه در سودای دیدن تاریخ sub specie aeternitatis (از منظر ابدیت) یا دقیقتر، sub specie totius (از منظر کُل) میسوخت. برای او، فلسفه چیزی جز «چشمانداز جامع» نبود؛ کوششی عقلانی برای ترکیبِ آنچه علوم تجربی و انسانی تجزیه کردهاند. هنگامی که فیلسوف پای در ساحت تاریخ مینهد، تاریخ دیگر فهرستِ جنگها، عهدنامهها و جلوس و سقوط پادشاهان نیست؛ تاریخ، میدانِ تجسدِ اندیشهها در گوشت و پوستِ جوامع میشود.
تعریف درخشان او از تمدن، گواه این مدعاست: «تمدن، نظمی اجتماعی است که در بستر آن، آفرینش فرهنگی میسر میشود.» در این تلقی، نظم، امنیت و اقتصاد نه غایتِ وجودیِ جامعه، بلکه شرطِ امکانِ بروزِ «معنا، هنر، اخلاق و دانایی»اند. جامعهای که مهد ثروتهای بیپایان و تسلیحاتِ هراسانگیز باشد اما فضایی برای زایشِ پرسش، شعر و فضیلت نگشاید، در منطق دورانت هنوز از مرزهای بربریتِ آراسته عبور نکرده است. او با پیوند زدنِ ساختار اقتصادی به تپشهای فکری و روانیِ طبقات گوناگون، نشان داد که سرنوشت یک قوم در پارلمانها و میادین نبرد رقم نمیخورد، بلکه در خانهها، کارگاهها، خلوتِ متفکران و در اعماق باورهایی ساخته میشود که آدمی بر اساس آنها شرم میکند یا شجاعت میورزد.
امروز، نقد تاریخنگاریِ آکادمیک بر دورانت از جهاتی قابل فهم است: کارِ سترگی که او و آریل در دامنهای به وسعت شرقِ باستان تا ناپلئون بناپارت بر دوش گرفتند، بیتردید در برخی فصول از فرضیاتِ بازنگریشدهٔ امروز عقب میماند؛ در جاهایی غلبهٔ نگاه اروپامحورِ زمانهاش به چشم میخورد و در فصولی، وزنِ ادبیِ روایت بر موشکافیِ سندی میچربد. اینها هزینههای گزافِ پروژهٔ «ترکیب» (Synthesis) در برابر «تجزیه» (Analysis) است.
اما مسئله اینجاست: هزینهای که ما امروز برای پرهیز از این اشتباهات میپردازیم، چیست؟ هزینهٔ آن، پناه بردن به نوعی «نابیناییِ فراگیر» است. متخصصِ دورانِ متأخرِ فلان سلسله، هیچ تصویری از منطقِ زوالِ امپراتوریهای مجاور ندارد؛ جامعهشناس از فلسفهٔ هنرِ عصر بیخبر است و اقتصاددان انسان را ماشینِ محاسبهگرِ فارغ از اسطوره میانگارد. در این میان، چه کسی وظیفه دارد میان تکههای ازهمگسیختهٔ روح انسان پیوند برقرار کند؟
پاسخ دورانت روشن بود: مورخِ ترکیبی. او خطرِ لغزش در جزئیات را به جان خرید تا ضرورتِ ادراکِ کلان از دست نرود. دورانت تاریخ را نه بهسان یک علم سختِ بیطرف (که توهمی برآمده از پوزیتیویسمِ قرن نوزدهم بود)، بلکه بهمثابهٔ «خودآگاهیِ تجربیِ نوع بشر» میدید؛ بستری که در آن انسان، از طریق خطاهای مکرر خویش، تمرینِ بلوغ میکند. در غیاب چنین روایتی، جوامع مدرن یا به ورطهٔ نیهیلیسمِ بیریشه سقوط میکنند و یا طعمهٔ روایتهای جعلی، فاشیستی و بنیادگرایانهای میشوند که خلأ معنا را با اسطورههای خون و خاک پر میکنند.
در اثری درخشان و فشرده که دورانتها پس از پایان دورهٔ یازدهجلدی منتشر ساختند—درسهای تاریخ (1968)—عصارهٔ این سلوکِ فکری به عریانترین شکل رخ مینماید. او در آنجا تمدن را نه خطی مستقیم به سوی بهشتی موعود، بلکه توازنی شکننده و لرزان میان غریزههای کهن زیستی و ترمزهای ظریف اخلاقی میداند.
دورانت به ما گوشزد میکند که طبیعت، هیچ اعتنایی به ادعاهای برابریطلبانه و عدالتجویانهٔ ما ندارد؛ طبیعت تفاوت میآفریند و این فرهنگ و قانون است که میکوشد آن نابرابریهای بیرحمانه را تعدیل کند. او به یادمان میآورد که آزادیِ مفرط، همواره نطفهٔ استبداد را در دل خود پرورش میدهد، و تمرکزِ بیش از اندازهٔ ثروت، تاریخ را بر سر دوراهی همیشگیِ «بازتوزیع از طریق قانون» یا «تخریب از طریق شورش» مینشاند.
این احکام، پیشگوییهای رازآلود نیستند؛ حاصلِ تورقِ هزاران سال آزمون و خطای آدمیاند. وقتی به بحرانهای کنونی جهان مینگریم—از افول دموکراسیهای لیبرال و خیزش دوبارهٔ اقتدارگراییهای ناسیونالیستی تا شکافهای فاحش طبقاتی در عصر سرمایهداریِ پلتفرمی—درمییابیم که ما بر مدارهای تازهای از تکرار همان الگوهای کهن میچرخیم. دورانت به ما یادآوری میکند که انسانِ قرن بیستویکم، با وجود موشکهای هدایتپذیر و هوش مصنوعی، هنوز همان ساختار غرایز و تعصباتی را با خود حمل میکند که انسانِ عهد سومر یا آتن باستان در سینه داشت؛ تنها تفاوت این است که امروز، ابزارهای انهدام به غایت کارآمدتر و ویرانگرتر شدهاند.
بزرگترین خطر زمانهٔ ما، نه کمبود حافظه، بلکه دگرگونی در «ماهیتِ به یاد آوردن» است. اکنون که الگوریتمها و مدلهای زبانیِ هوش مصنوعی قادرند در کسری از ثانیه میلیاردها واژهٔ تاریخی را بازخوانی، خلاصهسازی و پردازش کنند، این توهم پدید آمده که تاریخ به پایگاه دادهها (Database) تقلیل یافته است. گویی دانستن تاریخ یعنی تسلط بر بانکِ گزارهها.
اما آنچه دورانت در کار خویش جاری ساخت، فراتر از پردازشِ داده بود؛ او واجد «تخیل تاریخی» و «حس تراژیکِ وجود» بود. ماشین میتواند به شما بگوید در فلان سال، نرخ تورم در روم چقدر بود و چه تعداد سرباز در نبرد کانای کشته شدند؛ اما آنچه ماشین هرگز قادر به بازآفرینیِ آن نیست، فهمِ آن ترسی است که مادرِ رومی هنگام بازگشت سپاهیان شکستخورده در دل داشت؛ یا حسِ مواجههٔ سقراط با جام شوکران در سلول تاریک؛ یا سنگینیِ سکوتِ دانته در کوچههای غربتِ راونا.
تاریخ نزد دورانت، امتدادِ رنج و اشتیاقِ انسان است. برای او واژهها نه حاملان خنثای اطلاعات، بلکه کالبدهایی بودند که خون حیات در آنها جریان داشت. او فهمیده بود که نوشتن از تاریخ، نیازمندِ نوعی «همدلیِ وجودی با مردگان» است. اگر تاریخ را از ادبیات، از تراژدی، و از پرسش اگزیستانسیالِ انسان تهی کنیم، آنچه باقی میماند مکانیکی بیجان است که شاید به کار سیاستگذاریهای خُرد بیاید، اما هرگز نمیتواند به جامعه، بصیرتِ زیستن و توانِ عبور از بحرانها را هدیه کند
ویل دورانت در روزگاری زیست که جهان دو جنگ جهانی خانمانسوز، برآمدن نازیسم، کمونیسم و بمباران اتمی هیروشیما را تاب آورد. در دلِ چنین تیرگی هولناکی، او تسلیم ناامیدی نشد؛ اما خوشبینیهای سادهلوحانهٔ قرن نوزدهمی را نیز کنار گذاشت. او شجاعتِ آن را داشت که تاریخ را نه تراژدیِ محتوم تباهی بداند و نه کمدیِ خودکارِ پیشرفت؛ بلکه آن را امانتی لرزان و شکننده ببیند که نسل به نسل میان دستان لرزان ما دستبهدست میشود.
در سالمرگ این حکیمِ راوی، آنچه باید از او بیاموزیم، نه کلماتِ او دربارهٔ فلان امپراتور یا بهمان سلسله، بلکه «اخلاقِ مواجهه با زمان» است:
– شهامتِ فراتر رفتن از مرزهای باریک رشتهها؛
– اصرار بر اینکه خرد باید به زبان مردم سخن بگوید و نباید در خلوتگاه نخبگان حبس شود؛
– و بالاتر از همه، آموختنِ فروتنی در برابر پهنهٔ بیکران زمان.
انسان امروز، سرمست از دستاوردهای تکنولوژیک خود، مبتلا به غروری است که یونانیان آن را هوبرس (Hubris) مینامیدند؛ غروری که در اساطیر، همواره مقدمهٔ سقوط سهمگینِ قهرمان است. ویل دورانت، با صدایی آرام و درنگآمیز که از اعماق قرون برمیخیزد، به این انسان متفرعنِ شتابزده هشدار میدهد: تمدنها تا آن دم پابرجا میمانند که حافظهٔ مشترک، انضباط درونی و ظرفیت خلق فرهنگ در آنان زنده باشد. آن روز که یک ملت پیوند خویش را با ریشههای اندیشگی و چراییِ زیستنِ خود بگسلد، نیرومندترین ارتشها و پیشرفتهترین ابزارها نیز مانع از بدل شدنِ کاخهایش به ویرانههایی در زیر شنهای روانِ تاریخ نخواهند شد.
یاد او، دعوتی است به ایستادن در برابر هیاهوی مبتذل اکنون؛ دعوتی است به خاموش کردن نوتیفیکیشنها، بستن پنجرههای بازخوردهای مجازی، و نشستن پای دفتری بزرگ، تا شاید یک بار دیگر، خود را نه موجوداتی جداافتاده در جزیرهای بینام، بلکه ادامهدهندگانِ کاروانِ دیرپای «انسان» بیابیم.
انتهای پیام/