اخبار فرهنگ و هنر

چرا طاق آمبولانس باید محکم باشد؟/جگرش را داری پمپ کلاچ باز کنیم؟

چرا طاق آمبولانس باید محکم باشد؟/جگرش را داری پمپ کلاچ باز کنیم؟

خبرگزاری رز نیوز به نقل از تسنیم، گروه فرهنگی _ صادق وفایی: سال 1366 گروهی از تصویربرداران و گزارشگران صداوسیما به تعمیرگاهی در جبهه‌های 8 سال دفاع مقدس رفتند و با مسئول تعمیرگاه مصاحبه کردند. تعمیرکار حاضر در قاب تصویر هم در پاسخ‌شان گفت: «من همراه گروهم، ماشین‌های ترکش‌خورده و پر از سوراخی را که می‌آورند، سوراخ‌هایش را جوش می‌دهیم، بتونه می‌کنیم، رنگ‌های استتاری می‌زنیم و می‌فرستیم برای جلو.»

تعمیرکار بعد از بیان این‌سخنان، به 40 خودرویی که پشت سرش در قاب دیده می‌شدند، اشاره کرد و گفت آن‌ها را تعمیر کرده و کنار هم چیده‌اند تا رانندگانشان تحویلشان بگیرند. تعمیر آمبولانس‌ها و خودروهای جنگی مورد اشاره مرد تعمیرکار، به‌طور معمول در گاراژهای تهران طی 6 ماه طول می‌کشید اما این‌کار طی 10 روز در جبهه انجام شده بود.

روایت این‌لحظات در صفحه 185 کتاب «عباس دست‌طلا» نوشته محبوبه معراجی‌پور آمده که یکی از آثار تقریظی رهبر شهید انقلاب است و «داستانی از زندگی حاج‌عباس علی‌باقری» را شامل می‌شود.

در نوشتار پیش‌ رو، بنا داریم کارنامه این‌چهره اصناف و بازار تهران را در جنگ 8 ساله ایران و عراق یا دفاع مقدس اول، مرور کنیم.

مشروح این‌مطلب در ادامه می‌آید؛

عباس‌دست‌طلا؛ از مولوی تا دکتری در پادگان ارتش!

محله کودکی حاج‌عباس علی‌باقری، خیابان مولوی تهران است. پدرش نیز از آن‌گونه پدرهایی بوده که اعتقاد دارند درس‌خواندن فایده ندارد و فرزندش باید کار در صنعت را بیاموزد. در نتیجه حاج‌عباس دست‌طلا، تا 7 سالگی، پادوی مغازه سنگ‌تراشی و جوراب‌بافی بوده و پس از‌ آن هم به مدت 2 سال در یک‌صافکاری کار کرده است.

عباس فابریک یا عباس دست‌طلا در مرز 35 سالگی تصمیم گرفت به جبهه برود و ثبت نام کرد. او با خود شرط کرد پس از دو هفته به خانه برگردد و 18 آبان 1359 به جبهه رفت.

در اولین اعزام، عباس علی‌باقری همراه با چند کاسب و تعمیرکار دیگر راهی جبهه شد که سرپرست این‌جمع، فردی به‌نام حاج‌داود بقال بود. دیگر افراد گروه یادشده کسانی هستند که راوی «عباس دست‌طلا» این‌گونه نامشان را می‌برد؛ حاج‌حسن غلامی شوهرخواهر عباس دست‌طلا، حاج‌مصطفی اشتهاردی و خلیل رادیات‌ساز.

گروه، ابتدا وارد پادگان اسلام‌آباد غرب شد که تحت امر ارتش بود و تعمیرکارانی از ایران‌ناسیونال هم در آن کار می‌کردند. در نتیجه در ابتدای امر، حاج‌عباس و همراهانش چندان مورد توجه قرار نگرفتند و ضمن اعتراض به سرگرد شهبازی فرمانده پادگان، اعلام کردند از طرف اتحادیه گلگیرسازان به جبهه آمده‌اند تا مشغول تعمیرکاری شوند. حاج‌عباس علی‌باقری، آن‌جا القاب و شهرت‌هایش را به زبان آورد: «عباس گلگیرساز دست‌طلا، بنز خاوران؛ نه بزن خاورها، بنز خاوران!»

اولین مورد تعمیر عباس دست‌طلا و دوستانش، یک‌جیپ مچاله بود که نیروهای ایران ناسیونال نتوانسته بودند تعمیرش کنند و سرگرد شهبازی اعلام کرد اگر او بتواند 10 روزه آن را تحویل دهد، مردانگی‌اش را ثابت کرده و شاید بتواند در پادگان بماند. علی‌باقری که در ابتدا به دلیل نداشتن امکانات و لوازم مناسب، دچار مشکل بود، در نهایت موفق شد رضایت سرگرد را برای باز کردن در انباری ته پادگان جلب کرده و به لوازم مورد نیازش دست پیدا کند. در نتیجه موفق شد طبق وعده‌ای که داده بود، جیپ مچاله را 2 روزه تحویل دهد و همزمان آمبولانس خرابی را هم که راننده‌اش باید تعداد زیادی مجروح از خط مقدم به عقبه تخلیه می‌کرد، تعمیر کند.

با پیچیدن خبر تعمیر جیپ در پادگان، طی یک‌ساعت، 6 دستگاه اتوبوس بنز نیازمند به تعمیر، به سمت عباس دست‌طلا سرازیر شدند و او لقب تازه‌ای پیدا کرد: دکتر!

پس از تعمیر جیپ نابودشده و همه خودروهایی که طی دو هفته توسط عباس دست‌طلا و گروهش تعمیر شدند، سرگرد شهبازی ضمن ابراز تمایل برای داشتن ارتباط با این‌گروه به آن‌ها گفت در بازه زمانی 15 روزه، اندازه یک‌سال به پادگان و رزمندگان فایده رسانده‌اند.

شیرینی سفر اول به جبهه، باعث شد حاج‌عباس علی‌باقری در بازگشت و مسیر تهران، به این‌فکر بیافتد که برای سفر بعدی، خود سرگروه شده و نیرو به جبهه ببرد. شعار و کار ثابتش هم این شد که به همه اتحادیه‌ها و مغازه‌داران دوست و آشنا سرک کشیده و از آن‌ها برای حضور در جبهه دعوت کند.

ریزش گروه 25 نفره تعمیرکاران به 9 نفر!

تلاش‌های علی‌باقری برای جمع‌کردن نیروی تعمیرکار به جبهه، در نهایت به تجمع 25 نفر انجامید که آن‌ها را به ستاد پشتیبانی جنگ‌های نامنظم برد اما این‌جمع تا عصر معطل شده و ضمن از دست دادن انگیزه، ستاد را ترک کردند. به این‌ترتیب فقط 9 نفر از جمع 25 نفره اول باقی ماندند و این‌اتفاق باعث شد علی‌باقری از دوره در برود و سر مسئول اعزام فریاد بکشد که حاضر نیست برگردد و باید حتما همراه گروهش، این‌بار از طرف سپاه به جبهه اعزام شود. در نتیجه یک‌دستگاه مینی‌بوس برای انتقال گروه تعمیرکاران به جبهه در نظر گرفته شد.

گروه اعزامی شب اول را در سینمای یکی از شهرهای بین راه اتراق کردند که همزمان با رسیدن‌شان به سینما، بین منافقین و نیروهای سپاه درگیری خیابانی پیش آمد. با روشن‌شدن هوا هم گروه به طرف سرپل ذهاب حرکت کرد و ظهر به پادگان ارتش در کوه‌های بازی‌دراز رسید.

نجات خاور سقوط‌کرده به عمق دره

بیمار بعدی دکتر عباس دست‌طلا، یک‌کامیون بنز خاور بوده که به ته یک‌دره عمیق سقوط کرده بود. این‌خاور که تانکری پر از آب را به سمت خط مقدم جبهه می‌برده، در پیچ و خم‌های جاده به دره سقوط کرده و فرماندهان از عبا‌س دست‌طلا خواستند آن را از دره بیرون آورده و تعمیر کند.

با وصل‌شدن سیم بکسل و بالا کشیدن خاور توسط چرثقیل، سیم پاره و خاور دوباره به عمق دره سقوط می‌کند. در مرتبه دوم بکسل‌کردن خاور، بدنه کامیون از شاسی آن جدا شده و به دره سقوط می‌کند. در نهایت، کار پردردسر بالاکشیدن خاور و تانکرش از دره، 6 ساعت طول می‌کشد و عباس علی‌باقری ناچار می‌شود تا تهران برود و از گاراژ خود، یک‌اتاق خاور بیاورد. او در ساعات حضور در تهران، مشغول جمع‌کردن کمک‌های مردمی می‌شود و ظرف چندساعت دوباره به‌سمت جبهه حرکت می‌کند تا خاور مورد اشاره را تعمیر کند.

عباس دست‌طلا با رسیدن به مقر، متوجه می‌شود گروهش شاسی خاور را صاف کرده و منتظر اتاقی هستند که او با خود آورده است. هنگامی هم که مشغول قراردادن اتاق روی شاسی خاور بوده، 20 خودروی جنگی دیگر که ترکش بدنه‌شان را از بین برده بود، به او تحویل داده شدند. یک‌مینی‌بوس بدون اتاق هم به‌عنوان بیمار تحویل این‌دکتر داده شد که تقاضای تحویل‌دهندگانش این بود که تبدیل به وانت شود.

پایان اعزام دوم با تعمیر توپ‌های 106 و 126

تعمیر کشویی تفنگ 106 بیمار بعدی دکتر عباس علی‌باقری بوده که پس از آن یک‌توپ 126 میلی‌متری با همان مشکل، به درمانگاه او منتقل شد. دو هفته اعزامِ دوم عباس دست‌طلا به جبهه با تعمیر این‌ادوات به پایان رسید و او از پادگان ابوذر با مینی‌بوس به کرمانشاه و سپس به تهران برگشت.

تعطیلات نوروزی خانوادگی در جبهه

سومین اعزام حاج‌عباس علی‌باقری به جبهه، روز سوم آبان 1360 انجام شد که از طرف سپاه وارد اهواز شد و کار خود را با 5 آمبولانس ترکش‌خورده شروع کرد. او در این‌نوبت اعزام، آزادی شهرهای بستان، سوسنگرد و سپس خرمشهر را دید و با جمع‌آوری دوباره کمک‌های مردمی، اعضای خانواده‌ اعم از همسر و فرزندانش را برای تعطیلات عید نوروز 1362 به اهواز برد.

در مسیر جنوب، کامیون حامل خانواده علی‌باقری و کمک‌های مردمی، به‌دلیل انحراف حواس عباس‌ دست‌طلا به‌عنوان راننده، چپ کرده و بخشی از کمک‌های مردم از بین رفت. با برگرداندن کامیون، باقیمانده کمک‌های مردمی به پایگاه چهارم شکاری وحدتی دزفول منتقل شد و عباس علی‌باقری هم مدت 20 روز همراه خانواده‌اش در جنوب ماند. سپس به تهران بازگشت و چندماه بعد را در گاراژ خود مشغول تعمیر خودروهای سنگین بود.

همراهی پسران با پدر در چهارمین اعزام

دلتنگی عباس دست‌طلا برای جبهه باعث شد دوباره کمک‌های مردمی را جمع کرده و همراه پسرهایش رضا و حسین عازم جبهه شود. در این‌سفر، یکی از فرماندهان با اعلام خبر خراب‌شدن چندخودروی موردنیاز در جزیره مجنون، از عباس علی‌باقری می‌خواهد با او همراه شود. در نتیجه به‌دلیل ترس علی‌باقری از قایق‌سواری، رفتن به جزیره با هاورکرافت انجام شد.

دل و جگرش را داری؟

حضور در جزیره مجنون که وجب به وجبش بمباران و گلوله‌باران می‌شد، آب از سر عباس علی‌باقری می‌گذرد و دل به خدا می‌سپارد. در لحظاتی از حضور او در جزیره مجنون که نیاز به پمپ کلاچ خودرو بود، او به فرد همراه خود می‌گوید اگر دل و جگر دارد، همراه شود تا جلو روند و پمپ کلاچ یک‌خودرو را باز کنند. این‌ماجرا به روایت علی‌باقری از این‌قرار است:

«با موتور تریل راه می‌افتیم. عراقی‌ها از ترس نیروهای ما فرار کرده بودند و شهرک‌شان خالی بود. فوری یک پمپ باز می‌کنیم و کنار موتور می‌گذاریم. می‌خواهیم برگردیم که هواپیماها می‌آیند بالای سرمان. کنار موتور دراز می‌کشیم. هواپیماها بمباران می‌کنند. می‌گویم: این‌جا بمانیم، بمب بعدی روی سرمان افتاده. بلند می‌شویم و پمپ را سوار موتور می‌کنیم و گاز می‌دهیم. کمی که دور می‌شویم درست جای قبلی‌مان را بمباران می‌کنند.» (صفحه 151)

این چه وضعی است؟

غلامعلی آب‌دهنده، یکی از فرماندهان تدارکات و پشتیبانی سپاه، ازجمله افرادی است که در خاطرات عباس دست‌طلا حضور فعال دارند. در اعزام چهار و زمانی‌که عباس علی‌باقری در جزیره مجنون بود، ازدیاد فعالیت ستون پنجم باعث شده بود راننده‌های مختلف برای انتقال تدارکات و تجهیزات به خط مقدم، دچار ترس و اضطراب شوند چون گرای وسایل نقلیه‌شان توسط جاسوسان ستون پنجم به دشمن داده می‌شد.

اعتراض آب‌دهنده به چنین‌وضعی باعث شد حاج‌عباس علی‌باقری خود پشت فرمان یک‌ماشین سنگین بنشیند تا آن را به خط مقدم برساند اما راننده شیرازی این‌وسیله نقلیه خود پشت فرمان نشست و راهی جزیره مجنون شد.

بد نیست به این‌مساله نیز اشاره کنیم که علاوه بر آب‌دهنده، در خاطرات عباس علی‌باقری از شهید محمد صنیع‌خانی چهره فعال در لجستیک و تدارکات و پشتیبانی سپاه هم نام برده می‌شود.

کسی نمی‌رود تا این‌50 ماشین ترکش‌خورده درست نشود!

رفت و برگشت به جبهه و آشنایی با روحیات رزمنده‌ها و بسیجی‌ها، باعث شد حسین یکی از فرزندان حاج‌عباس علی‌باقری، شیفته حضور در جبهه شود و پس از یک‌سال اصرار و التماس، نظر مادرش را در این‌زمینه جلب کند. به این‌ترتیب او که در اعزام‌های چهارم و پنجم همراه پدرش به جبهه می‌رود، در کارهای مختلف به او کمک می‌کند و بیش از پیش با رزمندگان زندگی می‌کند.

عباس علی‌باقری در پنجمین اعزام خود، 20 شبانه‌روز را در جبهه می‌گذراند و در این‌بازه زمانی، به‌دلیل تراکم کار تعمیر وسایل نقلیه جبهه، هر روز 2 ساعت می‌خوابد. در فرازهایی از خاطرات او که مربوط به این‌اعزامش هستند، اشاراتی به تغییر رفتار و روحیات فرزندش حسین وجود دارد که در نهایت به اعلام تمایلش برای بسیجی‌شدن انجامیدند.

از دیگر خاطرات عباس دست‌طلا از پنجمین‌اعزام، دعوا و مجادله‌ای است که بین نیروهای زیردستش رخ داد. در این‌بگومگو، یکی از دو طرف دعوا، ساک خود را برداشته و قصد داشت به حالت قهر، مقر را ترک کند. اما راوی با فریاد خطاب به اعضای گروهش می‌گوید: «تا این 50 ماشین ترکش‌خورده درست نشود، کسی حق رفتن به تهران را ندارد!»

رسیدن به مقام پدر شهیدی/ برای پسر دومم آمده‌ام!

برگه بعدی در خاطرات عباس دست‌طلا، مقطعی است که او تبدیل به پدر شهید شد. او در ششمین اعزام، پسرش حسین را در جمع بسیجیانی پیدا می‌کند که به‌عنوان نیروی مخفی برای اقدام در عملیات پیش‌رو در نظر گرفته شده‌اند. منظور از عملیات بعدی، کربلای 5 است و حسین علی‌باقری یکی از بسیجی‌هایی بوده که به علت لو رفتن حمله در کربلای 4، وارد کوران عملیات نشدند.

حسین علی‌باقری که 3 ماه را در جبهه گذرانده، در گفتگو با پدر اعلام می‌کند با وجود دلتنگی و دلواپسی مادر، نمی‌تواند به تهران برگردد و دیدار تازه کند چون یکی از نیروهای آماده‌باش عملیات است.

چند روز بعد از این‌دیدار که عباس علی‌باقری در تهران است، خبر شهادت پسرش حسین را می‌شنود و برای دریافت پیکرش به معراج شهدا می‌رود.

یکی از صحنه‌های مهم و تاثیرگذار کتاب «عباس دست‌طلا» در معراج شهدا و در مواجهه با یک‌پیرمرد، شکل می‌گیرد که از این‌قرار است:

«پیرمردی کنارم می‌نشیند: برای پسرت آمده‌ای؟ می‌گویم: بله پدرجان! گفتند شهید شده. می‌گوید: پسر اول من هم شهید شده. تسلیت می‌دهم و می‌پرسم: توی همین‌جنازه‌هاست؟ پاسخ می‌دهد: نه، 3 ماه پیش او را دفن کردیم. برای پسر دومم آمده‌ام! او هم شهید شده. پسر سومم هم زخمی شده و الان روی تخت بیمارستان خوابیده!» (صفحه 176)

چرا طاق آمبولانس باید محکم باشد؟

در همان‌حال که فرزند عباس علی‌باقری شهید شده و پسر بزرگش رضا هم در جبهه سرگرم کار است، او دوباره درگیر تعمیر آمبولانس‌ها و خودروهای لجستیکی می‌شود و دقتش در کار همچنان به چشم همکاران و رزمندگان دور و اطرافش می‌آید.

یکی از فرازهای «عباس دست‌طلا» منتقل‌کننده دقت و ظرافت عباس علی‌باقری در کار تعمیر خودروهای جنگی است. این‌فراز از کتاب که دلسوزی و وجدان این‌تعمیرکار تهرانی را نشان می‌دهد، از این‌قرار است:

«طاق آمبولانس را چندبار دید می‌زنم. مجتبی لجش گرفته: بس نیست؟! چه‌قدر طاق را دید می‌زنی؟ همه صافکارها یک‌بار روبه‌روی ماشین می‌ایستند و نگاه می‌کنند، بعد هم درستش می‌کنند و دیگر کاری ندارند که چه می‌شود؛ اما تو هم از بالا می‌بینی، هم از پایین، هم از چپ، هم از راست، بغل، رو به رو، زیر و رو… بابا! چه خبر است؟! حس می‌کنم کمی خسته شده. لبخندی حواله‌اش می‌کنم: طاق آمبولانس باید محکم باشد و سفت بشود تا وقتی که می‌رود توی دست‌انداز و بالا و پایین می‌افتد، صدا ندهد. آمبولانس همه‌اش می‌رود خط مقدم، اگر طاقش صدا بدهد، راننده فکر می‌کند با گلوله دارند او را می‌زنند. می‌ترسد و یک‌وقت برمی‌گردد عقب. می‌خندد: هرچه حاجی دست‌طلا به ما بگوید، درست است.» (صفحه 182)

به جز ملاحظات تعمیر و بازگرداندن خودروهای خراب به چرخه مصرف جنگ، یکی از دستاوردهای تعمیرکاران همراه عباس‌ دست‌طلا هم در جبهه، این بود که مصرف بنزین خودرو توسط تعمیرکاری به‌نام حاج‌اکبر کاهش پیدا کرد.

در ادامه روند اتفاقات و خدمت‌رسانی در جبهه، حاج‌عباس علی‌باقری تصمیم گرفت گروه خود را برای بازدید از مناطق عملیاتی آزادشده ببرد و مصاحبه تلویزیونی با او در همین‌مقطع زمانی ضبط و پخش شد.

با گذشت 20 روز از این‌نوبت اعزام، تعمیرکارها که خسته شده‌اند، توسط سرگروهشان به تهران باز می‌گردند.

اتفاق بعدی زندگی عباس‌ دست‌طلا این است که آب‌دهنده به او اعلام می‌کند قصد دارد مسئولیت تعمیرگاه لوازم نقلیه را به او بسپارد.

حاج‌آقا در شهر پوتین‌قراضه‌ها چه می‌کنی؟

حاج عباس علی‌باقری 3 مرتبه دیگر به جبهه می‌رود و برمی‌گردد و در این‌رفت و برگشت‌ها، حاج‌حسن اشک‌بار یکی از چهره‌های بازار چوب‌فروشی را بین توده عظیمی از پوتین‌های رزمندگان می‌بیند. جمله‌ای که راوی در کتاب خاطرات خود خطاب به این‌چهره بازاری گفته، از این‌قرار است: «حاجی تو این‌جا توی شهر پوتین‌قراضه‌ها چه می‌کنی؟»

پاسخی که عباس دست‌طلا از مرد چوب‌فروش بازاری می‌شنود، هم به این‌ترتیب است: «تعمیری‌ها را درست می‌کنیم و جفت‌شان که کردیم، برمی‌گردانیم خط.»

قیمت‌گذاری ماشین‌های ترکش‌خورده

ماموریت بعدی حاج‌عباس علی‌باقری که توسط آب‌دهنده به او ابلاغ شد، این بود که خودروهای از کارافتاده یا ترکش‌خورده‌ای را که مردم به جبهه آورده و در خدمت جنگ بودند، قیمت‌گذاری کند. علت این‌کار این بود که آب‌دهنده به‌عنوان مسئول بداند باید چه‌مبلغی را به صاحبان خودروها پرداخت کند.

کاروان باشکوه مردمی!

یکی از اتفاقات باشکوهِ پیش از پایان جنگ، عزیمت کاروان بزرگی است که از 250 دستگاه خودرو تشکیل می‌شد و از شهرها به‌سمت جبهه می‌رفت. این‌خودروها که با کمک‌های مردمی خریداری شده بودند، ابتدا به اهواز رفته و به جبهه تقدیم می‌شدند که بین‌شان 7 کامیون متشکل از 2 خودروی لیلاند و 5 خودروی بنز بود.

کاروان مورد اشاره ابتدا به نماز جمعه تهران و سپس به جماران رفت و از آن‌جا هم به سمت اهواز حرکت کرد.

حاج‌عباس علی‌باقری در روایت خاطرات خود، حرکت این‌کاروان به سمت جبهه را این‌گونه روایت می‌کند:

«کاروان به طرف جماران حرکت می‌کند. وارد هر منطقه از تهران که می‌شویم، برای‌مان اسفند دود می‌کنند و گوسفند سر می‌برند. تا عصر در خیابان‌ها می‌چرخیم. عصر که می‌شود، آن‌ها را تحویل پادگان می‌دهیم. روز جمعه، باز هم کاروان به راه می‌افتد: از پاسداران به طرف تجریش و خیابان‌های شمیران می‌رویم. کاروان بزرگ و باشکوهی است. دویست و پنجاه راننده و کمک‌راننده، سوار ماشین‌ها هستند. می‌رویم نماز جمعه. مردم شعار می‌دهند. صندوق‌های کمک به جبهه، پر از پول می‌شود. مردم، روی ماشین‌ها دست می‌کشند و از راننده‌ها التماس دعا دارند. بعد از مراسم، می‌‌رویم بهشت‌زهرا. کاروان به چند قسمت تقسیم می‌شود؛ بعضی می‌رود منطقه غرب، بعضی هم جنوب. آمبولانس‌ها می‌روند قم. من و پنجاه نفر از گروه‌مان، صبح روز بعد، به طرف جنوب می‌رویم. به محض رسیدن به هر شهری، به سپاه آن‌منطقه خودمان را معرفی می‌کنیم. مردم برای‌مان گوسفند ذبح می‌کنند و به ما شربت می‌دهند.» (صفحه 222 به 223)

یکی از لحظات دراماتیک و تاثیرگذار کاروان خودروهای اهدایی مردم به جبهه، مربوط به پیرزنی است که تنها دارایی‌اش یعنی یک‌بز را مقابل رانندگان ماشین‌های سنگین قربانی کرد. این‌حرکت باعث شد 7 راننده و تعمیرکاری که از دوستان عباس دست‌طلا بودند و تمایلی به حضور در جبهه نداشتند، تحت تاثیر قرار بگیرند.

زدودن رد جنگ از چهره خودروها

راوی کتاب «عباس دست‌طلا» می‌گوید کار افرادی مثل او (به تعبیر خودش «بچه‌های مشتی و بی‌ادعا و بی‌ریا») این بود که تا یک‌سال پس از پایان جنگ تحمیلی که رد جنگ هنوز روی خودروهای بیت‌المال و شخصی جبهه وجود داشت، کار کنند و عیوب خودروها را رفع کنند.

آخرین‌خاطره حاج‌عباس علی‌باقری در کتاب هم مربوط به روزهای درگذشت امام خمینی (ره) است که به کمک دوستانش در کار جوشکاری ضریح امام (ره) رفت و در این‌زمینه هم فعالیت کرد.

انتهای پیام/


لینک خبر در وبسایت tasnimnews

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *