اخبار فرهنگ و هنر

چرا در نهایت پروژه سیمون بولیوار با شکست مواجه شد؟

چرا در نهایت پروژه سیمون بولیوار با شکست مواجه شد؟

به گزارش خبرگزاری رز نیوز به نقل از تسنیم، با نگاهی به تاریخ تحولات سیاسی جهان، کمتر شخصیتی را پیدا می کنیم که همچون سیمون بولیوار میان «اسطوره» و «واقعیت سیاسی» چنین فاصله عمیقی پدید آورده باشد. او در مقام یک فرمانده انقلابی اهل ونزوئلا، رهبری انقلاب‌های آزادی‌بخش آمریکای لاتین از استعمار اسپانیا را برعهده داشت؛ مردی که در تاریخ پرفراز و نشیب این منطقه از او بیش از هر چیز دیگری با عنوان «آزادی‌خواه» یاد می‌شود و باید راجع به او گفت که فراتر از یک فاتح نظامی و شخصیت سیاستمدار، در حقیقت معمار یک پروژه تمدنی بوده است؛ پروژه‌ای که هدف آن تبدیلِ پیوند‌های پراکنده جغرافیایی به یک «واحد سیاسی-استراتژیک» در برابر قدرت‌های فرامنطقه‌ای بود.

با این وجود پرسش مهمی که همچنان ذهن و فکر اندیشمندان و پژوهشگران را به خود مشغول ساخته، این است که چرا پروژه‌ی بولیوار، که ریشه در بایسته‌های ژئوپلیتیک و البته نیاز به برخورداری از هویت ملی داشت، در مرحله‌ی گذار از «ایده» به «نهاد»، با شکستی تاریخی مواجه شد؟!

فراتر از رهایی؛ بازسازی ساختار تمدنی

همان طور که پیشتر نیز اشاره شد، به‌منظور فهم و درک ابعاد اندیشه‌ی بولیوار، نباید او را صرفاً در قامت یک مبارز علیه استعمار اسپانیا نگریست، چه آن که هدف اصلی او، فراتر از پایان دادن به سلطه‌ی استعمار، «ایجاد نظم» بوده است.

بولیوار به خوبی درک کرده بود که آزادیِ بدون ساختار، تنها منجر به آشفتگی می‌شود و لذا معتقد بود که تمدنِ در حال ظهور در آمریکای جنوبی، بیش از هر چیز دیگری نیازمند یک «هویت سیاسی واحد» است تا بتواند میان تنوع نژادی، فرهنگی و جغرافیاییِ وسیع این قاره، پیوندی مستحکم برقرار سازد.

به همین خاطر او با نگاهی پیش‌گویانه، به این مسئله واقف بود که اگر این سرزمین‌ها به صورت دولت‌های کوچک و پراکنده باقی بمانند، تنها به ابزاری برای بازی‌های ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ دنیا تبدیل خواهند شد و لذا به طور جدی در پیِ ایجاد یک «پارادایم جدید از حکمرانی» بود؛ حکمرانی‌ای که بتواند میان سنت‌های استعماریِ باقی‌مانده و نیازهای نوظهورِ ملی، تعادل برقرار کند.

ضرورت تعادل میان آزادی و اقتدار

در این میان، یکی از چالش‌های اصلی در اندیشه‌ی سیاسی بولیوار، مسئله‌ی برقراری «تعادل میان قدرت و آزادی» بود. او که با تجربه‌ی تلخ بی‌نظمی‌های پس از استقلال روبرو بود، به این نتیجه رسید که ساختارهای دموکراتیکِ کلاسیک اروپایی ممکن است در بافت اجتماعیِ آمریکای لاتین، به جای ثبات، نتیجه عکس داده و حتی منجر به فروپاشی شوند.

بر این اساس نیز معتقد بود که برای جلوگیری از فروپاشیِ ناشی از تضادهای طبقاتی و نژادی، نیاز به یک «مرکزیت مقتدر» وجود دارد. این نگاه، او را در مسیری قرار داد که میان «جمهوری‌خواهی» و «خودکامگی» معلق بماند.

بولیوار به دنبال ساختاری بود که در آن «نظم» پیش‌شرطِ «آزادی» باشد. این رویکرد، از منظر تحلیل‌های مدرن حکمرانی، تلاشی به منظور حل بحران «بوروکراسی و مدیریت» در جوامعی تلقی می‌شد که هنوز از فقدان نهادهای مدنی رنج می‌بُردند.

در واقع مطلوب بولیوار این بود که با ایجاد یک دولت مرکزی قدرتمند، خلأ موجود در مدیریت شهری و اداری را مرتفع سازد، با این حال تلاش او، در برابر مقاومت قدرت‌های محلی و نخبگان منطقه‌ای، با بن‌بست روبرو شد.

چالشِ وحدت در برابر تجزیه‌پذیری

از سوی دیگر چنانچه بخواهیم ریشه‌ی شکست پروژه‌ی «گرن‌کلمبیا» (جمهوری متحد کلمبیا) را مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهیم، باید به تقابل میان «جغرافیای سیاسی» و «ساختارهای قدرت محلی» اشاره کنیم. توضیح بیشتر هم این‌که؛ بولیوار می‌دانست که قدرتِ یک قاره در «اتحادِ مرکز و پیرامون» نهفته است، اما واقعیت این بود که جغرافیای دشوار آمریکای جنوبی (از کوه‌های آند تا جنگل‌های انبوه) و نبودِ زیرساخت‌های ارتباطی، به طور طبیعی به سمت «مرکزگراییِ گسسته» سوق پیدا می‌کند.

در این میان نیز نخبگانِ محلی در مناطق مختلف، حاضر نبودند حاکمیت خود را در سایه‌ی یک مرکزیتِ دوردست فدا کنند. در اینجا، ما با یک تضاد بنیادین در اقتصاد سیاسی روبرو هستیم: «منافع ملیِ یک واحد بزرگ» در تقابل با «منافع اقتصادیِ نخبگانِ محلی». این نبرد، همان چیزی است که در تحلیل‌های مدرن درباره‌ی چالش‌های توسعه و یکپارچگی ملی مطرح می‌شود. شکستِ بولیوار، در واقع شکستِ ایده در برابر فدرالیسمِ ناشی از منافع پراکنده بود.

ابزار سیاسی مقاومت در منطقه آمریکای لاتین

با همه این توضیحات، امروزه، هنگامی که در اقصی نقاط سرزمین پهناور آمریکای لاتین سخن از «بولیواریسم» به میان می‌آید، این واژه از یک مفهومِ تاریخی به یک «ابزار سیاسیِ مقاومت» تبدیل شده است. از ونزوئلا تا کشورهای دیگر، تلاش برای ایجاد بلوک‌های منطقه‌ای و مقابله با هژمونیِ تک‌قطبیِ آمریکا، همگی ریشه‌ی خود را در آرمان‌های بولیوار می‌جویند.

با این حال باید توجه داشت که تبیین و بازخوانیِ معاصر او، با چالش‌های همان دوران روبروست. این‌که آیا می‌توان بدون ساختارهای نهادیِ کارآمد و مدیریتِ بوروکراتیکِ مدرن، به وحدتی که او در رؤیا داشت، دست یافت؟! تجربه تاریخی نشان داده که «عشق به میهن» و «ایده‌ی وحدت»، اگر با «توانمندی‌های حکمرانی» و «توسعه‌ی اقتصادیِ منسجم» همراه نشود، تنها به شعارهای پوچ سیاسی منجر می‌گردد.

درس‌هایی از بولیوار برای امروز

نکته واپسین این نوشتار هم آن‌که؛ سیمون بولیوار برای تحلیلگرانِ امروز، نمادی از «بحرانِ گذار» است. او نشان داد که رهایی از استعمار، تنها گام نخست در این مسیر به شمار می‌رود و گام دوم و دشوارتر، «ساختنِ نهاد» است. بولیوار همچنین ثابت کرد که بدون داشتن یک مدلِ حکمرانی که بتواند میان «تنوع فرهنگی» و «یکپارچگی سیاسی» پیوند لازم را برقرار کند، هر پروژه‌ی تمدنی در معرض فروپاشی خواهد بود.

میراث بولیوار، نه در پیروزی‌های نظامی او، بلکه در پرسشِ بی‌پاسخِ او نهفته است: چگونه می‌توان از میان ویرانه‌های یک نظمِ کهنه، ساختاری بنا کرد که هم آزادی را تضمین کند و هم از تشتت و فروپاشی در برابر قدرت‌های بزرگ جلوگیری نماید؟ پاسخ به این پرسش، همچنان در صدر چالش‌های ژئوپلیتیک و سیاسی جهان امروز قرار دارد.

انتهای پیام/

لینک خبر در وبسایت tasnimnews

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *